چند وقتی هست اضطرابم خیلی بالاستاین رو از گاز گرفتن دائمی لبهام و فشار به کنار ناخن کوچیک دست راستم میفهممدیروز بعد تماس آقای میم معده درد وحشتناک هم بهش اضافه شدفاموتیدین کلندیوم سی و شربت معده فقط کمی آرومم کردخواب خوبی نداشتمکل جلسه 5 دقیقه هم نشدنتیجه؟مشخص نیستاما میخوام خوشبین باشمتوکل برخدابشدت دچار اهمال کاری شدمهمش فکرمیکنم کلی کار دارم و هیچ کاری براش نمیکنمباید بشینم کارهام رو لیست کنمهوا هم که ک.ث.ا.ف.ت خالصهخیلی وقتها سردرد دارممیگن شیر و سیب بخورید نمیدونم چقدر فایده دارهورزش هم نمیکنمهم بخاطر آلودگی و هم هوا زود تاریک میشه دلم میخواد بعد کار مستقیم برم تو لونه موناین روزها لونه مون رو از همه چی و همه جا بیشتر دوست دارمآرامشی که دارم هیچ جا انگار ندارمآخر هفته گذشته هم دو روزه رفتیم پیش مادر همسراونجا هم هوای مثل اینجا داغون بودولی شهر خوشگلتر از اینجاستخیلی خوشگل ترکمی از خودمون عکس پاییزی گرفتیممادرهمسر میگه " من از تو خیلی راضیم و ان شاالله خدا هم ازت راضی باشه"تشکر میکنماما پیش خودم فکرمیکنم چی شده که داره چنین چیزی میگه؟بعد گفتم کاش میپرسیدمچن وقته دارم گفتگوی بالغانه رو تمرین میکنمبا همسر که جواب دادهدلخوری هام رو همون موقع میگممو میگه باید با احساسات و هیجانات روبرو شدوقتی باهاش روبرو میشی و سرکوبش نمیکنی خیلی از بار روانیش کم میشهشاید حجم هیجانت کم نشه اما ظرف تو بزرگتر میشهو چقدر بنظرم درست بود...بعدا نوشت: با همکار اومدم تا سی تی اسکن انجام بدهرفته داخل و من منتظرم خانم بغلی درد دل میکنهمیگه تو زندگی جونم دراومده و کلی صحبت میکنه...دلم برای ادمههای مسن کبابه نمیدونم چرا....
برچسب:
نویسنده: مریم قنبریپور
تاريخ: چهارشنبه
15 آذر
1402 ساعت: 15:03