خرید بک لینک

درباره سایت

گاهی

امکانات وب

دیشب تمام طول کلاس رو اضطراب داشتم آنقدر لبهام گاز گرفتم وقتی تو آیینه سرویس بهداشتی خودم رو دیدم لبهام ترک ترک بود دلم میخواست بیشتر پیش بچه ها بمونم وایمیستن سیگار میکشن و کیف میکنن تنها جایی که عمیقاً منم دلم سیگار میخواد اونجاست بس که لعنتی ها همگی با لذت پک میزنن :)))))آخرش هم همگی همو بغل میکنن و تو گروه پ چقدر تقدیر و تشکر به عمل آورده بود :))))خلاصه همسر که رفته بود آزمایش و نتیجه آزمایش برخلاف قبلی خوب بود هی از اون صحبت میکرد و توضیح میداد و هی میگفت ببین....واقعا از نتیجه ش خوشحال نبودم یعنی فرقی برام نمیکردچه نتیجه قبلی و چه نتیجه حالامتاسفانه وقتی آسیبی بهم وارد میشه آنقدر حالت تدافعیم میره بالا که به سختی میتونم اون آسیب رو فراموش کنم...آنقدر با قاطعیت چرت و پرت گفت که واقعا حوصله ام رو سر بردصبحش با کج خلقی بیدار شدم و به کارهایی که اغلب انجام میده و بسیار روی مخ منه گیر دادموقتی هم رسیدم اداره براش نوشتم از چی ناراحتمنتیجه؟!به روی مبارک نیاوردو وقتی من تلاش میکنم برای حرف زدن و اینطوری نادیده گرفته میشم بشدت بهم برمیخوره....چون فقط خودم میدونم که چه تلاشی پشت این حرف زدنه است...روزه هم گرفته بودم و کلا حال ندار بودمفقط دلم میخواست برسم خونهساعت کاری تموم شد و به هر ضرب و زوری بود رسیدم فقط ده دقیقه مونده بود به اذان ولی جون نداشتمخوابم برددو سه بار بیدار شدم اما جون تکون خوردن نداشتم نتیجه؟!تا ده ونیم خوابیدمبیدار شدم نماز خواندم دوتا خرما و آبجوش خوردم حالا که دارم مینویسمقرارِ استخر فردا رو با ف کنسل کردم و برنامه فردا رو جور دیگه ای چیدم و از کرده خود خیلی هم دلشاد نیستم ولی اینجوری بهتره....

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: شنبه 25 آذر 1402 ساعت: 23:00

چند وقتی هست اضطرابم خیلی بالاستاین رو از گاز گرفتن دائمی لبهام و فشار به کنار ناخن کوچیک دست راستم میفهممدیروز بعد تماس آقای میم معده درد وحشتناک هم بهش اضافه شدفاموتیدین کلندیوم سی و شربت معده فقط کمی آرومم کردخواب خوبی نداشتمکل جلسه 5 دقیقه هم نشدنتیجه؟مشخص نیستاما میخوام خوشبین باشمتوکل برخدابشدت دچار اهمال کاری شدمهمش فکرمیکنم کلی کار دارم و هیچ کاری براش نمیکنمباید بشینم کارهام رو لیست کنمهوا هم که ک.ث.ا.ف.ت خالصهخیلی وقتها سردرد دارممیگن شیر و سیب بخورید نمیدونم چقدر فایده دارهورزش هم نمیکنمهم بخاطر آلودگی و هم هوا زود تاریک میشه دلم میخواد بعد کار مستقیم برم تو لونه موناین روزها لونه مون رو از همه چی و همه جا بیشتر دوست دارمآرامشی که دارم هیچ جا انگار ندارمآخر هفته گذشته هم دو روزه رفتیم پیش مادر همسراونجا هم هوای مثل اینجا داغون بودولی شهر خوشگلتر از اینجاستخیلی خوشگل ترکمی از خودمون عکس پاییزی گرفتیممادرهمسر میگه " من از تو خیلی راضیم و ان شاالله خدا هم ازت راضی باشه"تشکر میکنماما پیش خودم فکرمیکنم چی شده که داره چنین چیزی میگه؟بعد گفتم کاش میپرسیدمچن وقته دارم گفتگوی بالغانه رو تمرین میکنمبا همسر که جواب دادهدلخوری هام رو همون موقع میگممو میگه باید با احساسات و هیجانات روبرو شدوقتی باهاش روبرو میشی و سرکوبش نمیکنی خیلی از بار روانیش کم میشهشاید حجم هیجانت کم نشه اما ظرف تو بزرگتر میشهو چقدر بنظرم درست بود...بعدا نوشت: با همکار اومدم تا سی تی اسکن انجام بدهرفته داخل و من منتظرم خانم بغلی درد دل میکنهمیگه تو زندگی جونم دراومده و کلی صحبت میکنه...دلم برای ادمههای مسن کبابه نمیدونم چرا....

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 15 آذر 1402 ساعت: 15:03

کل هفته رو به عشق پنجشنبه و جمعه میگذرونماغلب اوقات این دو روزم پرهاین هفته از اول هفته آفرهای مختلف به همسر دادم هیچ کدوم اکی نشدخونه مامان و بابا هم نرفتمحوصله نداشتمازشون خواستم بیان نیومدن، البته رسماً دعوتشون نکردم چون وقتی به همسر گفتم خیلی موافق نبود انگارگفتم بریم بیرون و ناهار جمعه مهمون من بازهم نپذیرفتنمنم نرفتماز بی برنامه گی بیزارمامروزمثل مرغ مریض افتادم این ور اون ورنرم افزار ادیت عکس رو دانلود و نصب کردمدو تا آموزش اولش رو دیدم یکم کتاب بدن هرگز دروغ نمیگوید روخوندم یک ساعتی خوابیدم همسر از سرکار اومد باهم بحث کردیم بهش گفتم «ازت بیزارم » گفت تو از خودت بیزاری نه من ، از همه چی خودت بیزاری ... و من سکوت کردم گاهی اصلا و هیچ جوره نمیتونم تحملش کنم.... تخم مرغ آبپز کردم و ناهار و شام رو یکی کردم و خوردم فیلم عروسی مردم رو دیدم به شدت چرت و پرت بود یه فیلم ترسناک هم دیدم ۲۰۲۳ بود اونم چرت بود حالا هم تو پذیرایی جا پهن کردم و ولو شدم احتمالا همین جا بخوابم از لحاظ روحی بشدت بهم ریختم وهیچ علتی نمیتونم براش پیدا کنمولی واقعیت اینه وقتی کاری نمیکنم حالم خیلی بده و همش فکرمیکنم امروزم به بطالت گذشت و این خیلییییی بهمم میریزه :(( راستی آزمون دیروز رو هم قبول شدم و میرم برای آزمون عملی :) امیدوارم اونم قبول شم...

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 21:09

روی تخت ولو شدم و منتظرم ساعت هفت و نیم بشه برم شامسرم نبض میزنه و خسته ماز بس این همکار گفت چقدر انرژی داری فکر کنم یهو خالی کردم :/پرواز صبح خوب بودشرکت ناپرهیزی کرده بود بیزینس کلس گرفته بودیه خل و چلی هم ازین کت شلوار کرواتی های خفن کنارم نشسته بود از بس نگام کرد حالم بد کردهمکارش هم ردیف پشتی ما بود و همش حرف از دادن نمایندگی و اینها میزدنمنم خواب آلود و ماسک زده و هندزفری به گوش چشمام بستمدلم میخواست حرص اول صبح همسر رو هم روی ایشون پیاده کنم :)))اون پسره آنتی بلاگرز هم تو پرواز بوددلم میخواست بهش بگم دمت گرم من خیلی با کلیپ هات میخندم، اما نگفتم خیلی خوبه خدایی :))))خلاصه رسیدم و مه بشدت غلیظ بودهمکار تو فرودگاه منتظر بودسوار ماشین شدیم آقای شین هم بودهمکار پیشنهاد آش داد و بنده خدا مهمون مون کردمن با اینکه صبحونه خورده بودم آشمم کامل خوردم ؛))یاد حرف ب میافتادم که همش به من و اون یکی خانم همکار میگه ماشاءالله دهن دارم هستید :)))))رسیدیم یه استراحت کوتاه کردم و ناهار خوردیم و بعدش همش کار همش کار همش کار :/وضعیت نت اینجا داغونه، وای فای قطعه و خطمم ایی هست، نمیدونم این پست ثبت خواهد شد یا نهبا همسر هم تصمیم گرفته بودم قهر نکنم اما جدیدا ایشون قهر میکنن و میفرمایند با من صحبت نکن و خب منم که مطیع :))))عباس آقا هم حالا رسید :))) زنگ زد به همسرجانش خبر داد رسیده، از بس هیچ صدایی نیست همه چی شنیده میشه :)) (عباس اسم کوچیکه همکاره و از بس بچه ها به اسم کوچیک صداش زدن و به شوخی چشم عباس آقا گفتیم دیگه همه بهش عباس آقا میگیم)

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 21:09

صفحه بندی